دل نوشته سوم...
-
تاریخ: 1391/5/29 ساعت: 23:17
تـلـخ استــ ! باور ..نبودن آنهـا که می توانسـتند باشــند ...و تـلـخ تـر استــ امروزبـاور ..آنهـا که ادعای مانـ ـدن دارنـد ...
دل نوشته دوم...
-
تاریخ: 1391/5/29 ساعت: 20:15
نقـش یـــک درخــت خشک رادر زنـدگی بازی میکـنم !نمیـدانم که بایـد چشم انتظار بهار باشمیا هیزم شکن پـیــر..." تو " میدانی ؟!؟!
دل نوشته چهارم...
-
تاریخ: 1391/5/31 ساعت: 23:53
هر روز که میگذردتکهتکهام میکندمینشینمتکههای خودم را جمع میکنمکنار هم میچینممیبینم تکهای گم شدههر روز که میگذردسبکتر میشومزمانی اگرتکههای گمشده را پیدا کردیکنار هم بچیناو باید من باشمباقی پازل بیمعنایی بودکه در آنبازیگر و بازیچه رااز هم نمیشناختی!!
دل نوشته اول...
-
تاریخ: 1391/5/29 ساعت: 20:05
خــــــدایـــا:دلــــــم را آنانی میشــــــکنند که هرگز دلــــــم به شکستــــــن دلشان راضــــــی نمی شود ...